از دیدگاه آئین بهائی، ماهیت انسان دارای دو جنبۀ مادی و معنوی است. حقیقت وجود انسان، روح او یا به بیان دیگر جنبۀ معنوی وجود اوست. زیرا جنبۀ مادی زندگی انسان با مرگ از بین می‌رود‌ اما روح او تا ابد به رشد و ترقی ادامه خواهد داد. حضرت بهاءالله هدف اصلی زندگی بشر را شناخت خالقش و تلاش برای نزدیک شدن به او معرفی می‌کنند. همچنین بیان می‌دارند که همۀ انسان‌ها برای اصلاح عالم و پیشبرد تمدنی همیشه در حال پیشرفت خلق شده‌اند.

روح انسانی در این دنیای مادی صفات و توان‌مندی‌های مورد نیاز خود را برای سفر شکوهمند و ابدی خویش به سوی خدا کسب می‌نماید همانند جنین که در رحم مادر توانایی‌ها و خصوصیاتی را کسب می‌کند که برای زندگی پس از تولد به آن‌ها نیاز دارد.

بر اساس اعتقادات بهائی خداوند تمامی صفات خود را در انسان به امانت گذاشته است. همۀ ما بالقوه دارای صفات و خصوصیات الهی هستیم و باید آینۀ روح را پاک و صیقلی سازیم تا این صفات از وجودمان ظاهر شود. بنابراین، از منظر بهائی، رشد معنوی و تلاش برای پرورش خصوصیات درونی‌ یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های یک فرد در طول زندگی است تا به این وسیله بتواند توانایی لازم برای سهیم شدن در پیشرفت تمدن را کسب نماید. عبادت و نیایش، بهبود اخلاق و رفتار و نیز رعایت احکام و قوانین الهی، نمونه‌هایی از تلاش‌هایی است که هر فرد برای پیشرفت معنوی‌ خود در طول زندگی باید انجام دهد.

46 personal spiritual growth 1

عبادت، دعا و نیایش

دعا و نیایش جایگاه ویژه‌ای در زندگی فرد بهائی دارد. دعا غذای روزانه‌ای است که روح بشر برای رسیدن به هدف والایش به آن محتاج است. دعا و نیایش گفتگوی بی‌واسطۀ انسان است با خالق خویش: فرصتی برای ابراز عشق به معشوق حقیقی و یکی از عزیزترین و ارزشمند‌ترین لحظات زندگی انسان.

بهائیان همچنین سفارش شده‌اند که روزانه به مطالعۀ آثار الهی بپردازند و در معانی آن‌ها تفکر کنند و عمیق شوند. مطالعۀ روزانۀ کلام الهی فرصتی است تا با تمرکز بر مفاهیم عمیق موجود در آن در مورد نحوۀ به کارگیری تعالیم الهی در رفتار و زندگی خود و همچنین درتلاش‌هایمان برای مشارکت در پیشرفت اجتماع بیاندیشیم. چنین توجه و تمرکزی، ما را یاری می‌دهد تا به این توصیۀ حضرت بهاءالله جامۀ عمل بپوشانیم که می‌فرمایند صبحتان از شامگاهتان و فردایتان را از دیروزتان برتر و نیکوتر نمایید. البته حضرت بهاءالله تاکید کرده‌اند که نباید در مطالعۀ آثار الهی زیاده‌روی نمود به‌گونه‌ای که موجب خستگی و کسالت شود.

از دیگر اعمال مؤثر در رشد معنوی انسان نماز و روزه است. افراد بهائی بین سنین 15 تا 70 سال، مطابق دستور حضرت بهاءالله، روزانه به تلاوت نماز می‌پردازند و 19 روز از سال (پیش از فرارسیدن نوروز) از طلوع تا غروب خورشید روزه می‌گیرند. پایان این دورۀ 19 روزه مطابق با نوروز و آغاز سال نو برای بهائیان در سراسر دنیا است. دوران روزه، فرصتی برای دعا و مناجات، تمرکز و توجه و تجدید قوای معنوی است. حضرت عبدالبهاء دربارۀ تاثیرات روزه بر پیشرفت معنوی انسان می‌فرمایند: «صیام سبب تذکر انسان است. قلب رِقت یابد. روحانیت انسان زیاد شود و سبب می‌شود که انسان فکرش حصر در ذکر الهی می‌شود.»

اخلاق و رفتار نیکو

صفات الهی در همۀ ما بالقوه موجود است. پرورش این صفات نقش مهمی در پیشرفت معنوی ما و ارتباط جدایی‌ناپذیری با اصلاح اخلاق و بهبود رفتارمان به طور مداوم دارد؛ به‌گونه‌ای که اعمال‌مان هر چه بیشتر کرامت و اصالتی را که خداوند در وجود همۀ انسان‌ها به امانت گذاشته است منعکس سازند. چنین خصوصیات معنوی با تمرکز بر خویشتن به دست نمی‌آیند بلکه از طریق خدمت به دیگران پرورش می‌یابند. به هر میزان که آینۀ قلب و ذهن‎مان را با دعا، مطالعه و بکارگیری آثار مقدسه، کسب دانش، تلاش برای بهبود رفتار و غلبه بر امتحانات و مشکلات و خدمت به نوع انسان صیقل دهیم، به همان اندازه می‌توانیم صفات الهی را منعکس سازیم.

تعالیم بهائی تأکید دارند که هر فرد مسئولیت رشد معنوی خود را بر عهده دارد. اگرچه موسسات به شکوفا شدن و جهت‌بخشی قوای افراد کمک می‌کنند و جامعۀ بهائی باید جَوی آکنده از مشورت صمیمانه و تشویق باشد اما امر به معروف و نهی از منکر و یا ارشاد و هدایت از سوی پیشوایان مذهبی در جامعۀ بهائی ابداً وجود ندارد. در نهایت، این خود فرد است که با مطالعۀ کلام الهی آگاهانه تصمیم می‌گیرد تا مسیر پیشرفت معنوی را مطابق فهم خود از احکام و تعالیم الهی بپیماید. هیچ یک از آنانی که در این مسیر معنوی قدم بر‌می‌دارند نمی‌توانند ادعای کمال داشته باشند. در عین حال، آن نوع نسبیت‌گرایی که پیروی از آرمان‌ها و اصول کاملاً مشخص را محکوم می‌کند نیز جایی در این میان ندارد. هر فرد بهائی موظف است روزانه تلاش کند تا همواره بیش از پیش معیارهایی را که حضرت بهاءالله تعیین کرده‌اند -هر قدر هم که دستیابی به آنها مشکل به نظر برسد- در رفتار خود منعکس سازد.

عمل به احکام و دستورات الهی

از منظر بهائی، احکام و دستورات الهی یکی از قسمت‌های مهم هر دین را تشکیل می‌دهند که بعضی از آنها ثابت هستند و برخی دیگر متناسب با پیشرفت بشر و زندگی‌اش تغییر می‌کنند. حضرت بهاءالله تعلیم داده‌اند که احکام الهی را نباید به مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ا‌‌ی از بایدها و نبایدها و قوانین خشک فروکاست بلکه کارکرد اصلی آن‌ها در اصلاح الگوها و عادات رفتاری فرد، پرورش قوای درونی و معنوی انسان‌ها، سامان‌بخشی زندگی جمعی نوع بشر، شکل‌دهی فرهنگ، زندگی بخشیدن به ساختار‌های اجتماع و در یک کلام پیشبرد تمدن است. حضرت بهاءالله، احكام خود را چراغ‌های عنایت و کلیدهای رحمت‌شان برای مردم توصیف می‌کنند.

حضرت بهاءالله در کتاب اقدس، مجموعه‌ای از احکام معنوی، ارزش‌های اخلاقی و قوانین اجتماعی را تعیین نموده‌‌‌ و از پیروانشان خواسته‌اند آنها را به دلیل عشق و محبت به ایشان اطاعت نمایند نه از ترس مجازات و یا به امید پاداش و ثواب.

به عنوان نمونه‌هایی از این احکام می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: نهی از غیبت و عیب‌جویی؛ لزوم تعلیم و تربیت کودکان؛ نهی از نوشیدن مشروبات الکلی و استفاده از مواد مخدر؛ تأکید بر اهمیت رعایت تقوا و پرهیزکاری، امانتداری، وفاداری، صداقت، صبر و شکیبایی، درستکاری، مهر و عدل و انصاف در زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی؛ توصیه و تشویق به معاشرت با پیروان همۀ ادیان در نهایت محبت و صمیمیت و رضایت.

متن یکی از نمازهای بهائی

حضرت بهاءالله در بعضی از مناجات‌ها و دعاهای خود قوت و تأثیر خاصی قرار داده‌اند. از جمله سه نماز واجب: نماز صغیر که فقط چند جمله است و زمان تلاوت آن بین ظهر و غروب آفتاب می‌باشد، نماز وسطی که از چند آیه تشکیل شده و در روز سه مرتبه در صبح، ظهر و شب تلاوت می‌شود و نماز کبیر که طولانی‌تر است و بايد در 24 ساعت یک بار تلاوت شود. شخص بهائی هر روز یکی از این نمازها را به انتخاب خود تلاوت می‌کند. در زیر متن نماز صغیر آورده شده است.

اَشهَدُ یا اِلهی بأنَّکَ خَلَقتَنی لِعِرفانکَ وَ عِبادَتِکَ. أشهَدُ فی هذَا الحین بِعَجزی وَ قُوَّتِکَ، وَ ضَعفی و أِقتِدارِکَ، وَ فَقری وَ غَنائِکَ. لا اِلهَ ألّا أَنتَ المُهَیمِنُ القَیّوم.

گواهی می‌دهم ای خدای من، به این که تو خلق فرمودی مرا برای عرفان خودت و عبادتت. گواهی می‌دهم در این هنگام، به عجز خود و توانایی تو، و ضعف خود و اقتدار تو، و فقر خود و بی‌نیازی تو. نیست خدایی جز تو که مهیمن و بی‌نیاز و قیوم هستی.

گزیده‌ای از دعا و مناجات‌های بهائی

مناجات‌ها و دعاهای بسیاری در آثار حضرت باب، حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء وجود دارند که افکار و احساسات درونی انسان را بیان می‌نمایند و بهائیان چه در اوقات راز و نیاز فردی و چه در جمع‌ از آنها استفاده می‌کنند. در اینجا می‌توانید بعضی از این مناجات‌ها را مطالعه کنید.

گزیده‌ای از مناجات‌های حضرت بهاءالله

الها كريما رحيما

تویی آن سلطانی كه به يك كلمه‌ات وجود موجود گشت و تویی آن كريمی كه اعمال بندگان، بخششت را منع ننمود و ظهوراتِ جودت را باز نداشت. از تو سؤال مي‌نمايم اين عَبد را فائز فرمایی به آنچه سبب نجات است در جميع عوالم تو. تویی مقتدر و توانا و تویی عالم و دانا.

الها معبودا مَلِكا مَقصودا

به چه لسان ترا شُكر نمايم؟ غافل بودم، آگاهم فرمودی. مُعرض بودم، بر اقبال تأييد نمودی. مرده بودم، از آب حيات زندگی بخشيدی. پژمرده بودم، از كوثر بيان كه از قلمِ رَحمن جاری شده، تازگی عطا كردی. پروردگارا، وجود كل از جودت موجود، از بَحرِ كرَمَت محروم مفرما و از دريای رحمتت منع مكن. در هر حال، توفيق و تأييد مي‌طلبم و از سماء فضل بخشش قديمت را سائلم. تویی مالك عطا و سلطانِ ملكوت بقا.

پاكا پادشاها

هر آگاهی بر يكتایيت گواهی داده. تویی آن توانایی كه جودت وجود را موجود فرمود و خطایِ عباد عطايت را باز نداشت. ای كريم، از مَطلع نورت مُنَوَر نما و از مَشرقِ غَنايت، ثروت حقيقی بخش. تویی بخشنده و توانا.

الها معبودا

از توام و به تو آمدم، قلبم را به نور معرفتت مُنير فرما. تویی مقتدری كه قدرت عالم و امم از اقتدارت باز نداشت. از يك اشراق از نيّر كرمت درياهای كرم ظاهر و از يك تجلّی از نَيِّر جودت عالم وجود موجود. ای پروردگار، آنچه لايق ايّامت نيست اخذ نما و آنچه قابل است عطا فرما. تویی آن بخشنده‌ای كه بخششت محدود به حدود نه. عباد تویيم ترا مي‌جویيم و از تو می‌طلبيم. تویی فضّال و تویی بخشنده.

الها معبودا مسجودا

شهادت می‌دهد عبد تو به وحدانيّت تو و فردانيّت تو و از بدايع فضلت مسئلت مي‌نمايد آنچه را كه سزاوار بخشش تو است و ظهور و بروزش از دفتر عالم محو نشود، سحاب اوهام او را سَتر ننمايد و غمام ظُنون او را از اشراق باز ندارد. ای كريم، هر صاحب بصر و سمعی، بر كَرمَت شهادت داده و بر سبقتِ رحمتت گواه. عبادت را از دريای شناسایی محروم منما و از انوار وجه ظهور منع مفرما. تویی بخشنده و مهربان. لا اله الّا أنت العزيز المنّان.

الها كريما يكتا خداوندا

جودت وجود را هستی بخشيد و موجود نمود. اين مظلومان را در ظِلّ سِدرۀ عدلت مأوا دِه و فقيران را به بحرِ غنايت راه نما. تویی مالك جود و سلطان عطا.

الهی الهی

سِراجِ امرت را به دُهن حكمت بر افروختی، از اَرياح مختلفه حفظش نما. سِراج از تو، زُجاج از تو، اسباب آسمان و زمين در قبضۀ قدرت تو. اُمرا را عدل عنايت فرما و عُلما را انصاف. تویی آن مقتدری كه به حركت قلم، امر مُبرَمت را نصرت فرمودی و اوليا را راه نمودی. تویی مالك قدرت و مليك اقتدار. لا اله الّا أنت العزيز المختار.

گزیده‌ای از مناجات‌های حضرت عبدالبهاء

هُو اللّه

ای پروردگار، پدر و مادر اين بندۀ درگاه را در دريای غُفران غوطه ده و از گناه و خطا پاک و مقدّس نما. عفو و بخشش شايان نما و غُفران و آمرزش ارزان کن. توئی آمرزنده و توئی غفور، توئی بخشندۀ فيض موفور. ای آمرزگار، هر چند گنه کاريم، ولی اميد به وَعد و نويد تو داريم و هر چند در ظلمت خطا مبتلائيم، ولکن توجّه به صبح عطا داشته و داريم. به آنچه سزاوار درگاه است معامله کن و هر چه شايگان بارگاه است شايان فرما. توئی غفور توئی عَفُوّ و توئی بخشندۀ هر قُصور.

هُو اللّه

ای دلبر آفاق، بندۀ مشتاقت را نصيبی از اشراق ده. روح را پر فتوح کن و دل را از بند آب و گِل بِرَهان و چون گل خندان کن و چشم را مانند ابر گريان فرما، تا در آتش عشقت بسوزد و بسازد و به آهنگ خوشی به مَدائح و نُعوتَت پردازد و بنوازد. ای پروردگار، کامکار فرما و در دو جهان سر فراز کن. توئی مقتدر و توانا.

هُو الابهَی الابهی

ای يزدان پاک، اين بندۀ ديرين را اندوهگين مخواه؛ شادمانی آسمانی بخش و فَرِّ يزدانی بده؛ ستارۀ روشن نما و گل گلشن کن؛ سَروَر آستان نما و اَفسر جهان بالا بر سر نِه؛ رويش را بدرخشان و گوهرش را بيفشان؛ جانش را مشکبار کن و دلش را گلزار نما، تا بوی خوی خوشش جان پرور گردد و پرتو رويش افزون از ماه و اختر. توئی مهربان و توئی بخشنده و توانا.

هُو اللّه

ای رحمان، ای رحيم، دلی چون مرآت لطيف صافی عطا کن، تا به انوار محبّتت روشن و منير گردد و به الهامات روحانيّه و معنويّه مُلهم فرما، تا عالم وجود را چون بهشت برين نمايد.

هُو اللّه

ای خداوند مهربان، قلوب را به نور هدايت کبری منوّر فرما. جان‌ها را به بشارت عُظمی حيات بخش. چشم‌ها را به مشاهدۀ انوارت روشن کن. گوش‌ها را به استماع ندايت شنوا فرما. ما را در ملکوت تقديست داخل نما و بِنَفثات روح القُدس زنده کن. حيات ابديّه بخش. کمالات آسمانی عطا فرما. خداوندا، جان‌های ما را فدای خود کن و ما را روح جديد کرم نما. قوّتی آسمانی ده. سُرورِ ابدی بخش. موفّق به خدمت عالم انسانی نما. سبب اُلفت بين قلوب کن. خداوندا، ما را از خواب بيدار فرما و عاقل و هوشيار کن، تا به اَسرار کتاب مقدّست واقف گرديم و به رموز کلماتت پی بريم. توئی مقتدر توئی دهنده توئی مهربان.

هُو اللّه

الهی، گواهی که آرزوی مشاهدۀ انوار کنم و تمنّای ادراک اسرار. از بيگانگی بيزار نما و به يگانگی خويش آشنا و کامکار فرما. غمخوارم، غمگساری کن. خاکسارم، بزرگواری نما. يزدان مهربانم توئی، بخششی بخش که رُخم تابنده و درخشنده گردد و زندگی پاينده ميسّر شود.

هُواللّه

ای دلبر آفاق، اين اهل اشراق را از حلاوت ساغرمحبتت شيرين مذاق فرما تویی توانا.

هُو اللّه

ای دلبر مهربان، ياران را مُونس دل و جان باش. در هر دمی از بحر الطاف شبنمی بفرست و در هر نَفَسی بادۀ تازه‌ای بنوشان و مِی پرست بگردان تا جام صَهبای الهی به دست گيرند و طالبان را سرمست کنند و عاشقان را نشئه بادۀ اَلست بخشند.

هُوالابهی

ای پروردگار، به آنچه سزاوار است موفق کن. ای آمرزگار، به آنچه لايقست مُؤيَد فرما. اين دست‌ها به دامن عفوت پيوسته و اين دلها به محبتت مُقيد و بسته عنايت کن موهبت بخش.

هُواللّه

ای پروردگار، دلها را روشن کن. ای خداوند مهربان، قلوب را رشک گلزار و گلشن فرما. ای محبوب بي‌همتا، نفحات عنايت بوزان، انوار احسان تابان کن، تا دلها پاک و پاکيزه شود، از تأييدات تو بهره و نصيب گيرد، اين جمع راه تو پويند، راز تو جويند، روی تو بينند، خوی تو گيرند. ای پروردگار الطاف بی‌پايان ارزان فرما، گنج هدايت رايگان کن، تا اين بيچارگان چاره يابند. تویی مهربان تویی بخشنده تویی دانا و توانا.

هوالله

خداوندا آمرزگارا، اين مجمع را تأييد کن و توفيق بخش تا عالم را به نور اتحاد روشن نمايد، شرق و غرب را به پرتو محبت و نور اتفاق مُنَوّر کند. ای بخشندۀ مهربان دل‌ها را به نفثات روح القدس زنده کن و روي‌ها را مانند شمع افروخته نما، تا جهان را نورانی کنند و نفوس را رحمانی نمايند. تویی بخشنده، تویی دهنده و تویی مهربان.

هُوالحَقّ القيّوم

الهی، تو بينا و آگاهی که مَلجأ و پناهی جز تو نجسته و نجويم و به غير از سَبيل محبتت راهی نپيموده و نپويم. در شبان تيرۀ نوميدی ديده‌ام به صبح اميد الطاف بی نهايتت روشن و باز و در سحرگاهی اين جان و دل پژمرده به ياد جمال و کمالت خُرَّم و دَمساز. هر قطره‌ای که به عواطف رحمانيتت موفق، بحريست بيکران و هر ذره‌ای که به پرتو عنايتت مُؤيد، آفتابيست درخشنده و تابان. پس ای پاک يزدان من، اين بندۀ پر شور و شيدا را در پناه خود پناهی ده و بر دوستی خويش در عالم هستی ثابت و مستقيم بدار و اين مرغ بی پر و بال را در آشيان رحمانی خود و در شاخسار روحانی خويش مسکن و مأوایی عطا فرما.

هُواللّه

ای خداوند مهربان، اين دل را از هر تَعلُقی فارغ نما و اين جان را به هر بشارتی شادمانی بخش، از قيد آشنا و بيگانه آزاد کن و به محبت خويش گرفتار نما، تا بکُلی شيدای تو گردم و ديوانۀ تو، جز تو نخواهم و جز تو نجويم و به غير از روی تو نپويم و به جز راز تو نگويم، مانند مرغ سَحر در دام محبت تو گرفتار گردم و شب و روز بنالم و بزارم و بگريم و بگويم يا بهاء الابهی.

هُواللّه

خدايا، شکر ترا که اين دل و جان به جانان رساندی و اين بی بهره را نصيب بی پايان بخشيدی، اين گمگشته را به کوی خويش خواندی و اين سر گشته را در پناه خود سر و سامان دادی، تویی دهنده و بخشنده و پاينده و مهربان.

کلمات مکنونۀ فارسی

ای صاحبان هوش و گوش

اوّل سروش دوست این است ای بلبل معنوی جز در گلبن معانی جای مگزین و ای هدهد سلیمان عشق جز در سبای جانان وطن مگیر و ای عنقای بقا جز در قاف وفا محل مپذیر اینست مکان تو اگر بلامکان بپر جان برپری و آهنگ مقام خود رایگان نمائی

ای پسر روح

هر طیری را نظر بر آشیانست و هر بلبلی را مقصود جمال گل مگر طیور افئدهٴ عباد که بتراب فانی قانع شده از آشیان باقی دور مانده‌اند و بگلهای بعد توجّه نموده از گلهای قرب محروم گشته‌اند زهی حیرت و حسرت و افسوس و دریغ که بابریقی از امواج رفیق اعلی گذشته‌اند و از افق ابهی دور مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند

ای دوست

در روضهٴ قلب جز گل عشق مکار و از ذیل بلبل حبّ و شوق دست مدار مصاحبت ابرار را غنیمت دان و از مرافقت اشرار دست و دل هر دو بردار

ای پسر انصاف

کدام عاشق جز در وطن معشوق محل گیرد و کدام طالب که بی‌مطلوب راحت جوید عاشق صادق را حیات در وصالست و موت در فراق صدرشان از صبر خالی و قلوبشان از اصطبار مقدّس از صدهزار جان درگذرند و بکوی جانان شتابند

ای پسر خاک

براستی میگویم غافلترین عباد کسی است که در قول مجادله نماید و بر برادر خود تفوّق جوید بگو ای برادران باعمال خود را بیارائید نه باقوال

ای پسران ارض

براستی بدانید قلبی که در آن شائبهٴ حسد باقی باشد البتّه بجبروت باقی من درنیاید و از ملکوت تقدیس من روائح قدس نشنود

ای پسر حبّ

از تو تا رفرف امتناع قرب و سدرهٴ ارتفاع عشق قدمی فاصله قدم اوّل بردار و قدم دیگر بر عالم قدم گذار و در سرادق خلد وارد شو پس بشنو آنچه از قلم عزّ نزول یافت

ای پسر عزّ

در سبیل قدس چالاک شو و بر افلاک انس قدم گذار قلب را بصیقل روح پاک کن و آهنگ ساحت لولاک نما

ای سایهٴ نابود

از مدارج ذلّ وهم بگذر و بمعارج عزّ یقین اندرآ چشم حقّ بگشا تا جمال مبین بینی و تبارک الله احسن الخالقین گوئی

ای پسر هوی

براستی بشنو چشم فانی جمال باقی نشناسد و دل مرده جز بگل پژمرده مشغول نشود زیرا که هر قرینی قرین خود را جوید و بجنس خود انس گیرد

ای پسر تراب

کور شو تا جمالم بینی و کر شو تا لحن و صوت ملیحم را شنوی و جاهل شو تا از علمم نصیب بری و فقیر شو تا از بحر غنای لایزالم قسمت بیزوال برداری کور شو یعنی از مشاهدهٴ غیر جمال من و کر شو یعنی از استماع کلام غیر من و جاهل شو یعنی از سوای علم من تا با چشم پاک و دل طیّب و گوش لطیف بساحت قدسم درآئی

ای صاحب دو چشم

چشمی بربند و چشمی برگشا بربند یعنی از عالم و عالمیان برگشا یعنی بجمال قدس جانان

ای پسران من

ترسم که از نغمهٔ ورقا فیض نبرده بدیار فنا راجع شوید و جمال گل ندیده بآب و گل بازگردید

ای دوستان

بجمال فانی از جمال باقی مگذرید و بخاکدان ترابی دل مبندید

ای پسر روح

وقتی آید که بلبل قدس معنوی از بیان اسرار معانی ممنوع شود و جمیع از نغمهٴ رحمانی و ندای سبحانی ممنوع گردید

ای جوهر غفلت

دریغ که صدهزار لسان معنوی در لسانی ناطق و صدهزار معانی غیبی در لحنی ظاهر ولکن گوشی نه تا بشنود و قلبی نه تا حرفی بیابد

ای همگنان

ابواب لامکان باز گشته و دیار جانان از دم عاشقان زینت یافته و جمیع از این شهر روحانی محروم مانده‌اند الّا قلیلی و از آن قلیل هم با قلب طاهر و نفس مقدّس مشهود نگشت الّا اقلّ قلیلی

ای اهل فردوس برین

اهل یقین را اخبار نمائید که در فضای قدس قرب رضوان روضهٴ جدیدی ظاهر گشته و جمیع اهل عالین و هیاکل خلد برین طائف حول آن گشته‌اند پس جهدی نمائید تا بآن مقام درآئید و حقائق اسرار عشق را از شقائقش جوئید و جمیع حکمتهای بالغهٴ احدیّه را از اثمار باقیه‌اش بیابید قرّت ابصار الّذینهم دخلوا فیه آمنین

ای دوستان من

آیا فراموش کرده‌اید آن صبح صادق روشنی را که در ظلّ شجرهٴ انیسا که در فردوس اعظم غرس شده جمیع در آن فضای قدس مبارک نزد من حاضر بودید و بسه کلمهٴ طیّبه تکلّم فرمودم و جمیع آن کلمات را شنیده و مدهوش گشتید و آن کلمات این بود ای دوستان رضای خود را بر رضای من اختیار مکنید و آنچه برای شما نخواهم هرگز مخواهید و با دلهای مرده که بآمال و آرزو آلوده شده نزد من میائید اگر صدر را مقدّس کنید حال آن صحرا و آن فضا را بنظر درآرید و بیان من بر همهٴ شما معلوم شود

در سطر هشتم از اسطر قدس که در لوح پنجم از فردوس است میفرماید

ای مردگان فراش غفلت

قرنها گذشت و عمر گرانمایه را بانتها رسانده‌اید و نفس پاکی از شما بساحت قدس ما نیامد در ابحر شرک مستغرقید و کلمهٴ توحید بر زبان میرانید مبغوض مرا محبوب خود دانسته‌اید و دشمن مرا دوست خود گرفته‌اید و در ارض من بکمال خرّمی و سرور مشی مینمائید و غافل از آنکه زمین من از تو بیزار است و اشیای ارض از تو در گریز اگر فی‌الجمله بصر بگشائی صدهزار حزن را از این سرور خوشتر دانی و فنا را از این حیات نیکوتر شمری

ای خاک متحرّک

من بتو مأنوسم و تو از من مأیوس سیف عصیان شجرهٔ امید تو را بریده و در جمیع حال بتو نزدیکم و تو در جمیع احوال از من دور و من عزّت بیزوال برای تو اختیار نمودم و تو ذلّت بی‌منتهی برای خود پسندیدی آخر تا وقت باقی مانده رجوع کن و فرصت را مگذار

ای پسر هوی

اهل دانش و بینش سالها کوشیدند و بوصال ذی الجلال فائز نگشتند و عمرها دویدند و بلقای ذی الجمال نرسیدند و تو نادویده بمنزل رسیده‌ئی‌ و ناطلبیده بمطلب واصل شدی و بعد از جمیع این مقام و رتبه بحجاب نفس خود چنان محتجب ماندی که چشمت بجمال دوست نیفتاد و دستت بدامن یار نرسید فتعجّبوا من ذلک یا اولی الأبصار

ای اهل دیار عشق

شمع باقی را اریاح فانی احاطه نموده و جمال غلام روحانی در غبار تیرهٴ ظلمانی مستور مانده سلطان سلاطین عشق در دست رعایای ظلم مظلوم و حمامهٴ قدسی در دست جغدان گرفتار جمیع اهل سرادق ابهی و ملأ اعلی نوحه و ندبه مینمایند و شما در کمال راحت در ارض غفلت اقامت نموده‌اید و خود را هم از دوستان خالص محسوب داشته‌اید فباطل ما انتم تظنّون

ای جهلای معروف بعلم

چرا در ظاهر دعوی شبانی کنید و در باطن ذئب اغنام من شده‌اید مثل شما مثل ستارهٴ قبل از صبح است که در ظاهر درّی و روشن است و در باطن سبب اضلال و هلاکت کاروانهای مدینه و دیار من است

ای بظاهر آراسته و بباطن کاسته

مثل شما مثل آب تلخ صافیست که کمال لطافت و صفا از آن در ظاهر مشاهده شود چون بدست صرّاف ذائقهٴ احدیّه افتد قطره‌ئی از آن را قبول نفرماید بلی تجلّی آفتاب در تراب و مرآت هر دو موجود ولکن از فرقدان تا ارض فرق دان بلکه فرق بی‌منتهی در میان

ای دوست لسانی من

قدری تأمّل اختیار کن هرگز شنیده‌‌ئی که یار و اغیار در قلبی بگنجد پس اغیار را بران تا جانان بمنزل خود درآید

ای پسر خاک

جمیع آنچه در آسمانها و زمین است برای تو مقرّر داشتم مگر قلوب را که محلّ نزول تجلّی جمال و اجلال خود معیّن فرمودم و تو منزل و محلّ مرا بغیر من گذاشتی چنانچه در هر زمان که ظهور قدس من آهنگ مکان خود نمود غیر خود را یافت اغیار دید و لامکان بحرم جانان شتافت و مع‌ذلک ستر نمودم و سرّ نگشودم و خجلت ترا نپسندیدم

ای جوهر هوی

بسا سحرگاهان که از مشرق لامکان بمکان تو آمدم و ترا در بستر راحت بغیر خود مشغول یافتم و چون برق روحانی بغمام عزّ سلطانی رجوع نمودم و در مکامن قرب خود نزد جنود قدس اظهار نداشتم

ای پسر جود

در بادیه‌های عدم بودی و ترا بمدد تراب امر در عالم ملک ظاهر نمودم و جمیع ذرّات ممکنات و حقائق کائنات را بر تربیت تو گماشتم چنانچه قبل از خروج از بطن امّ دو چشمهٔ شیر منیر برای تو مقرّر داشتم و چشمها برای حفظ تو گماشتم و حبّ ترا در قلوب القا نمودم و بصرف جود ترا در ظلّ رحمتم پروردم و از جوهر فضل و رحمت ترا حفظ فرمودم و مقصود از جمیع این مراتب آن بود که بجبروت باقی ما درآئی و قابل بخششهای غیبی ما شوی و تو غافل چون بثمر آمدی از تمامی نعیمم غفلت نمودی و بگمان باطل خود پرداختی بقسمی که بالمرّه فراموش نمودی و از باب دوست بایوان دشمن مقرّ یافتی و مسکن نمودی

ای بندهٴ دنیا

در سحرگاهان نسیم عنایت من بر تو مرور نمود و ترا در فراش غفلت خفته یافت و بر حال تو گریست و بازگشت

ای پسر ارض

اگر مرا خواهی جز مرا مخواه و اگر ارادهٔ جمالم داری چشم از عالمیان بردار زیرا که ارادهٔ من و غیر من چون آب و آتش در یک دل و قلب نگنجد

ای بیگانهٴ بایگانه

شمع دلت برافروختهٴ دست قدرت منست آن را ببادهای مخالف نفس و هوی خاموش مکن و طبیب جمیع علّتهای تو ذکر من است فراموشش منما حبّ مرا سرمایهٴ خود کن و چون بصر و جان عزیزش دار

ای برادر من

از لسان شکرینم کلمات نازنینم شنو و از لب نمکینم سلسبیل قدس معنوی بیاشام یعنی تخمهای حکمت لدنّیم را در ارض طاهر قلب بیفشان و بآب یقین آبش ده تا سنبلات علم و حکمت من سرسبز از بلدهٔ طیّبه انبات نماید

ای اهل رضوان من

نهال محبّت و دوستی شما را در روضهٔ قدس رضوان بید ملاطفت غرس نمودم و بنیسان مرحمت آبش دادم حال نزدیک بثمر رسیده جهدی نمائید تا محفوظ ماند و بنار امل و شهوت نسوزد

ای دوستان من

سراج ضلالت را خاموش کنید و مشاعل باقیهٔ هدایت در قلب و دل برافروزید که عنقریب صرّافان وجود در پیشگاه حضور معبود جز تقوای خالص نپذیرند و غیر عمل پاک قبول ننمایند

ای پسر تراب

حکمای عباد آنانند که تا سمع نیابند لب نگشایند چنانچه ساقی تا طلب نبیند ساغر نبخشد و عاشق تا بجمال معشوق فائز نشود از جان نخروشد پس باید حبّه‌های حکمت و علم را در ارض طیّبهٔ قلب مبذول دارید و مستور نمائید تا سنبلات حکمت الهی از دل برآید نه از گل

در سطر اوّل لوح مذکور و مسطور است و در سرادق حفظ الله مستور

ای بندهٔ من

ملک بی‌زوال را بانزالی از دست منه و شاهنشهی فردوس را بشهوتی از دست مده اینست کوثر حیوان که از معین قلم رحمن ساری گشته طوبی للشّاربین

ای پسر روح

قفس بشکن و چون همای عشق در هواء قدس پرواز کن و از نفس بگذر و با نفس رحمانی در فضای قدس ربّانی بیارام

ای پسر رماد

براحت یومی قانع مشو و از راحت بیزوال باقیه مگذر و گلشن باقی عیش جاودان را بگلخن فانی ترابی تبدیل منما از زندان بصحراهای خوش جان عروج کن و از قفس امکان برضوان دلکش لامکان بخرام

ای بندهٴ من

از بند ملک خود را رهائی بخش و از حبس نفس خود را آزاد کن وقت را غنیمت شمر زیرا که این وقت را دیگر نبینی و این زمان را هرگز نیابی

ای فرزند کنیز من

اگر سلطنت باقی بینی البتّه بکمال جدّ از ملک فانی درگذری ولکن ستر آن را حکمتهاست و جلوهٔ این را رمزها جز افئدهٔ پاک ادراک ننماید

ای بندهٔ من

دل را از غل پاک کن و بی حسد ببساط قدس احد بخرام

ای دوستان من

در سبیل رضای دوست مشی نمائید و رضای او در خلق او بوده و خواهد بود یعنی دوست بی رضای دوست خود در بیت او وارد نشود و در اموال او تصرّف ننماید و رضای خود را بر رضای او ترجیح ندهد و خود را در هیچ امری مقدّم نشمارد فتفکّروا فی ذلک یا اولی الأفکار

ای رفیق عرشی

بد مشنو و بد مبین و خود را ذلیل مکن و عویل برمیار یعنی بد مگو تا نشنوی و عیب مردم را بزرگ مدان تا عیب تو بزرگ ننماید و ذلّت نفسی مپسند تا ذلّت تو چهره نگشاید پس با دل پاک و قلب طاهر و صدر مقدّس و خاطر منزّه در ایّام عمر خود که اقلّ از آنی محسوبست فارغ باش تا بفراغت از این جسد فانی بفردوس معانی راجع شوی و در ملکوت باقی مقرّ یابی

وای وای ای عاشقان هوای نفسانی

از معشوق روحانی چون برق گذشته‌اید و بخیال شیطانی دل محکم بسته‌اید ساجد خیالید و اسم آن را حقّ گذاشته‌اید و ناظر خارید و نام آن را گل گذارده‌اید نه نفس فارغی از شما برآمد و نه نسیم انقطاعی از ریاض قلوبتان وزید نصائح مشفقانهٔ محبوب را بباد داده‌اید و از صفحهٴ دل محو نموده‌اید و چون بهائم در سبزه‌زار شهوت و امل تعیّش مینمائید

ای برادران طریق

چرا از ذکر نگار غافل گشته‌اید و از قرب حضرت یار دور مانده‌اید صرف جمال در سرادق بیمثال بر عرش جلال مستوی و شما بهوای خود بجدال مشغول گشته‌اید روائح قدس میوزد و نسائم جود در هبوب و کل بزکام مبتلا شده‌اید و از جمیع محروم مانده‌اید زهی حسرت بر شما و علی الّذینهم یمشون علی اعقابکم و علی اثر اقدامکم هم یمرّون

ای پسران آمال

جامهٴ غرور را از تن برآرید و ثوب تکبّر از بدن بیندازید

در سطر سیّم از اسطر قدس که در لوح یاقوتی از قلم خفیّ ثبت شده این است

ای برادران

با یکدیگر مدارا نمائید و از دنیا دل بردارید بعزّت افتخار منمائید و از ذلّت ننگ مدارید قسم بجمالم که کل را از تراب خلق نمودم و البتّه بخاک راجع فرمایم

ای پسران تراب

اغنیا را از نالهٴ سحرگاهی فقرا اخبار کنید که مبادا از غفلت بهلاکت افتند و از سدرهٴ دولت بی نصیب مانند الکرم و الجود من خصالی فهنیئاً لمن تزیّن بخصالی

ای ساذج هوی

حرص را باید گذاشت و بقناعت قانع شد زیرا که لازال حریص محروم بوده و قانع محبوب و مقبول

ای پسر کنیز من

در فقر اضطراب نشاید و در غنا اطمینان نباید هر فقری را غنا در پی و هر غنا را فنا از عقب ولکن فقر از ما سوی الله نعمتی است بزرگ حقیر مشمارید زیرا که در غایت آن غنای بالله رخ بگشاید و در این مقام انتم الفقرآء مستور و کلمهٴ مبارکهٴ و الله هو الغنیّ چون صبح صادق از افق قلب عاشق ظاهر و باهر و هویدا و آشکار شود و بر عرش غنا متمکّن گردد و مقرّ یابد

ای پسران غفلت و هوی

دشمن مرا در خانهٔ من راه داده‌اید و دوست مرا از خود رانده‌اید چناچه حبّ غیر مرا در دل منزل داده‌اید بشنوید بیان دوست را و برضوانش اقبال نمائید دوستان ظاهر نظر بمصلحت خود یکدیگر را دوست داشته و دارند ولکن دوست معنوی شما را لأجل شما دوست داشته و دارد بلکه مخصوص هدایت شما بلایای لاتحصی قبول فرموده بچنین دوست جفا مکنید و بکویش بشتابید اینست شمس کلمهٴ صدق و وفا که از افق اصبع مالک اسماء اشراق فرموده افتحوا آذانکم لاصغآء کلمة الله المهیمن القیّوم

ای مغروران باموال فانیه

بدانید که غنا سدّیست محکم میان طالب و مطلوب و عاشق و معشوق هرگز غنی بر مقرّ قرب وارد نشود و بمدینهٴ رضا و تسلیم درنیاید مگر قلیلی پس نیکوست حال آن غنی که غنا از ملکوت جاودانی منعش ننماید و از دولت ابدی محرومش نگرداند قسم باسم اعظم که نور آن غنی اهل آسمان را روشنی بخشد چنانچه شمس اهل زمین را

ای اغنیای ارض

فقرا امانت منند در میان شما پس امانت مرا درست حفظ نمائید و براحت نفس خود تمام نپردازید

ای فرزند هوی

از آلایش غنا پاک شو و با کمال آسایش در افلاک فقر قدم گذار تا خمر بقا از عین فنا بیاشامی

ای پسر من

صحبت اشرار غم بیفزاید و مصاحبت ابرار زنگ دل بزداید من اراد ان یأنس مع الله فلیأنس مع احبّائه و من اراد ان یسمع کلام الله فلیسمع کلمات اصفیائه

زینهار ای پسر خاک

با اشرار الفت مگیر و مؤانست مجو که مجالست اشرار نور جان را بنار حسبان تبدیل نماید

ای پسر کنیز من

اگر فیض روح القدس طلبی با احرار مصاحب شو زیرا که ابرار جام باقی از کفّ ساقی خلد نوشیده‌اند و قلب مردگان را چون صبح صادق زنده و منیر و روشن نمایند

ای غافلان

گمان مبرید که اسرار قلوب مستور است بلکه بیقین بدانید که بخطّ جلیّ مسطور گشته و در پیشگاه حضور مشهود

ای دوستان

براستی میگویم که جمیع آنچه در قلوب مستور نموده‌اید نزد ما چون روز واضح و ظاهر و هویداست ولکن ستر آن را سبب جود و فضل ماست نه استحقاق شما

ای پسر انسان

شبنمی از ژرف دریای رحمت خود بر عالمیان مبذول داشتم و احدی را مقبل نیافتم زیرا که کل از خمر باقی لطیف توحید بماء کثیف نبید اقبال نموده‌اند و از کأس جمال باقی بجام فانی قانع شده‌اند فبئس ما هم به یقنعون

ای پسر خاک

از خمر بیمثال محبوب لایزال چشم مپوش و بخمر کدرهٔ فانیه چشم مگشا از دست ساقی احدیّه کؤوس باقیه برگیر تا همه هوش شوی و از سروش غیب معنوی شنوی بگو ای پست‌فطرتان از شراب باقی قدسم چرا بآب فانی رجوع نمودید

بگو ای اهل ارض

براستی بدانید که بلای ناگهانی شما را در پی است و عقاب عظیمی از عقب گمان مبرید که آنچه را مرتکب شدید از نظر محو شده قسم بجمالم که در الواح زبرجدی از قلم جلیّ جمیع اعمال شما ثبت گشته

ای ظالمان ارض

از ظلم دست خود را کوتاه نمائید که قسم یاد نموده‌ام از ظلم احدی نگذرم و این عهدیست که در لوح محفوظ محتوم داشتم و بخاتم عزّ مختوم

ای عاصیان

بردباری من شما را جری نمود و صبر من شما را بغفلت آورد که در سبیلهای مهلک خطرناک بر مراکب نار نفس بی‌باک میرانید گویا مرا غافل شمرده‌اید و یا بی‌خبر انگاشته‌اید

ای مهاجران

لسان مخصوص ذکر من است بغیبت میالائید و اگر نفس ناری غلبه نماید بذکر عیوب خود مشغول شوید نه بغیبت خلق من زیرا که هر کدام از شما بنفس خود ابصر و اعرفید از نفوس عباد من

ای پسران وهم

بدانید چون صبح نورانی از افق قدس صمدانی بردمد البتّه اسرار و اعمال شیطانی که در لیل ظلمانی معمول شده ظاهر شود و بر عالمیان هویدا گردد

ای گیاه خاک

چگونه است که با دست آلوده بشکر مباشرت جامهٴ خود ننمائی و با دل آلوده بکثافت شهوت و هوی معاشرتم را جوئی و بممالک قدسم راه خواهی هیهات هیهات عمّا انتم تریدون

ای پسران آدم

کلمهٴ طیّبه و اعمال طاهرهٴ مقدّسه بسماء عزّ احدیّه صعود نماید جهد کنید تا اعمال از غبار ریا و کدورت نفس و هوی پاک شود و بساحت عزّ قبول درآید چه که عنقریب صرّافان وجود در پیشگاه حضور معبود جز تقوای خالص نپذیرند و غیر عمل پاک قبول ننمایند اینست آفتاب حکمت و معانی که از افق فم مشیّت ربّانی اشراق فرمود طوبی للمقبلین

ای پسر عیش

خوشی ساحتی است ساحت هستی اگر اندرآئی و نیکو بساطی است بساط باقی اگر از ملک فانی برتر خرامی و ملیح است نشاط مستی اگر ساغر معانی از ید غلام الهی بیاشامی اگر باین مراتب فائز شوی از نیستی و فنا و محنت و خطا فارغ گردی

ای دوستان من

یاد آورید آن عهدی را که در جبل فاران که در بقعهٴ مبارکهٴ زمان واقع شده با من نموده‌اید و ملأ اعلی و اصحاب مدین بقا را بر آن عهد گواه گرفتم و حال احدی را بر آن عهد قائم نمی‌بینم البتّه غرور و نافرمانی آن را از قلوب محو نموده بقسمی که اثری از آن باقی نمانده و من دانسته صبر نمودم و اظهار نداشتم

ای بندهٴ من

مثل تو مثل سیف پرجوهریست که در غلاف تیره پنهان باشد و باین سبب قدر آن بر جوهریان مستور ماند پس از غلاف نفس و هوی بیرون آی تا جوهر تو بر عالمیان هویدا و روشن آید

ای دوست من

تو شمس سماء قدس منی خود را بکسوف دنیا میالای حجاب غفلت را خرق کن تا بی پرده و حجاب از خلف سحاب بدرآئی و جمیع موجودات را بخلعت هستی بیارائی

ای ابناء غرور

بسلطنت فانیهٔ ایّامی از جبروت باقی من گذشته‌ و خود را باسباب زرد و سرخ میارائید و بدین سبب افتخار مینمائید قسم بجمالم که جمیع را در خیمهٔ یک‌رنگ تراب درآورم و همهٔ این رنگهای مختلفه را از میان بردارم مگر کسانی که برنگ من درآیند و آن تقدیس از همهٴ رنگها است

ای ابناء غفلت

بپادشاهی فانی دل مبندید و مسرور مشوید مثل شما مثل طیر غافلی است که بر شاخهٴ باغی در کمال اطمینان بسراید و بغتةً صیّاد اجل او را بخاک اندازد دیگر از نغمه و هیکل و رنگ او اثری باقی نماند پس پند گیرید ای بندگان هوی

ای فرزند کنیز من

لازال هدایت باقوال بوده و این زمان بافعال گشته یعنی باید جمیع افعال قدسی از هیکل انسانی ظاهر شود چه که در اقوال کل شریکند ولکن افعال پاک و مقدّس مخصوص دوستان ماست پس بجان سعی نمائید تا بافعال از جمیع ناس ممتاز شوید کذلک نصحناکم فی لوح قدس منیر

ای پسر انصاف

در لیل جمال هیکل بقا از عقبهٴ زمرّدی وفا بسدرهٴ منتهی رجوع نمود و گریست گریستنی که جمیع ملأ عالین و کرّوبین از نالهٴ او گریستند و بعد از سبب نوحه و ندبه استفسار شد مذکور داشت که حسب الأمر در عقبهٴ وفا منتظر ماندم و رائحهٔ وفا از اهل ارض نیافتم و بعد آهنگ رجوع نمودم ملحوظ افتاد که حمامات قدسی چند در دست کلاب ارض مبتلا شده‌اند در این وقت حوریّهٔ الهی از قصر روحانی بی ستر و حجاب دوید و سؤال از اسامی ایشان نمود و جمیع مذکور شد الّا اسمی از اسماء و چون اصرار رفت حرف اوّل اسم از لسان جاری شد اهل غرفات از مکامن عزّ خود بیرون دویدند و چون بحرف دوم رسید جمیع بر تراب ریختند در آن وقت ندا از مکمن قرب رسید زیاده بر این جایز نه انّا کنّا شهدآء علی ما فعلوا و حینئذ کانوا یفعلون

ای فرزند کنیز من

از لسان رحمن سلسبیل معانی بنوش و از مشرق بیان سبحان اشراق انوار شمس تبیان من غیر ستر و کتمان مشاهده نما تخمهای حکمت لدنّیم را در ارض طاهر قلب بیفشان و بآب یقین آبش ده تا سنبلات علم و حکمت من سرسبز از بلدهٔ طیّبه انبات نماید

ای پسر هوی

تا کی در هوای نفسانی طیران نمائی پر عنایت فرمودم تا در هوای قدس معانی پرواز کنی نه در فضای وهم شیطانی شانه مرحمت فرمودم تا گیسوی مشکینم شانه نمائی نه گلویم بخراشی

ای بندگان من

شما اشجار رضوان منید باید باثمار بدیعهٴ منیعه ظاهر شوید تا خود و دیگران از شما منتفع شوند لذا بر کل لازم که بصنایع و اکتساب مشغول گردند اینست اسباب غنا یا اولی الألباب و انّ الأمور معلّقة بأسبابها و فضل الله یغنیکم بها و اشجار بی‌ثمار لایق نار بوده و خواهد بود

ای بندهٴ من

پست‌ترین ناس نفوسی هستند که بی‌ثمر در ارض ظاهرند و فی‌الحقیقه از اموات محسوبند بلکه اموات از آن نفوس معطّلهٴ مهمله ارجح عندالله مذکور

ای بندهٴ من

بهترین ناس آنانند که باقتراف تحصیل کنند و صرف خود و ذوی القربی نمایند حبّاً لله ربّ العالمین عروس معانی بدیعه که ورای پرده‌های بیان مستور و پنهان بود بعنایت الهی و الطاف ربّانی چون شعاع منیر جمال دوست ظاهر و هویدا شد شهادت میدهم ای دوستان که نعمت تمام و حجّت کامل و برهان ظاهر و دلیل ثابت آمد دیگر تا همّت شما از مراتب انقطاع چه ظاهر نماید کذلک تمّت النّعمة علیکم و علی من فی السّموات و الأرضین و الحمد لله ربّ العالمین

کتاب کلمات مکنونه

«کلمات مکنونه» يکي از آثار حضرت بهاءالله است که در مورد ماهيت زندگي اجتماعی و معنوی انسان ‌سخن مي‌گويد. مفهوم اصلي اين اثر آن است که انسان براي آرماني والا پا به اين جهان گذاشته و دو هدف مهم در زندگي دارد: اول آنکه صفات متعالی انساني را در خود پرورش دهد و دوم در جهت بهبود اجتماع و استقرار وحدت نوع بشر بکوشد.

نسخۀ pdf و یا epub این کتاب را می‌توانید در اینجا مطالعه و یا دانلود کنید.

کتاب کلمات مکنونه (PDF)

کتاب کلمات مکنونه (ePub)

نسخۀ ePub این کتاب با سیستم‌های آندروید و iOS (اپل) قابل‌مشاهده است.

دعا و اذکار بهائی

مناجاتی از حضرت بهاءالله

مناجاتی از حضرت بهاءالله

مناجاتی از حضرت عبدالبهاء

مناجاتی از حضرت عبدالبهاء

مناجاتی از حضرت عبدالبهاء