عزیمت حضرت عبدالبهاء در 29 اوت 1910 از حیفا به پورت سعید در مصر نویدبخش آغاز فصل جدیدی در تاریخ آئین بهائی بود. بعد از بیش از نیم قرن ظلم و مبارزه با این آئین، برای اولین بار بود که مرکز و مرجع بهائیان به دور از محدودیت‌های زندان و تبعید، آزادی‌عمل یافته بود تا به ترویج و انتشار این آئین پردازد. بر اساس همۀ معیارهای دنیوی، دور از ذهن به نظر می‌رسید که حضرت عبدالبهاء توان و آمادگی چنین سفری را داشته باشند. ایشان از کودکی در تبعید به سر برده بودند، هرگز به مدرسه‌ای وارد نشده و تحصیلات رسمی نداشتند، با آداب و زبان‌های غربی کاملاً ناآشنا بودند، مدت 40 سال از عمر 66 ساله‌شان در زندان و اسارت گذشته بود و از نظر جسمی ضعیف و سالخورده بودند؛ با این وجود، بی‌اعتنا به راحت و آسایش خود و بی‌توجه به سختی‌های موجود، سفری را آغاز کردند که مدت 3 سال به طول انجامید و ایشان را به 9 کشور در 3 قاره جهان رسانید.

پیام حضرت عبدالبهاء در طی سفرهایشان اعلان فرارسیدن عصر یگانگی و وحدت نوع بشر بود. برای اولین بار یک ایرانی و یک شرقی، نه به عنوان مصرف‌کنندۀ فرهنگِ غرب، بلکه به عنوان پیام‌آور فرهنگِ صلح، یگانگی و آزادی به این سرزمین‌ها قدم می‌گذاشت. اهمیت این سفرها را با در نظر گرفتن بستر تاریخی و فرهنگی اوایل قرن بیستم، بیشتر می‌توان در نظر آورد. در زمانی که پیشرفت سریع فن‌آوری، اقتصاد و قدرت نظامی در اروپا باعث شده بود غرب به عنوان مرکز آزادی و شرق مرکز جاهلیت و سنت‌پرستی تصور گردد، حضرت عبدالبهاء به عنوان سفیر صلح و همبستگی جهانی به غرب سفر نمودند تا با دفاع از شرافت انسان، حقوق بشر و عدالت اجتماعی، شرق و غرب را هر دو به بازسازی ارزش‌ها و باورهای‌شان دعوت کنند.

45 abdul baha's trip to the west 1
حضرت عبدالبهاء در شیکاگو، آمریکا، سال 1912 میلادی

حضرت عبدالبهاء پس از تَرک حیفا به مقصد مصر، یک سال در این کشور اقامت نمودند. فضای به نسبت آزاد و جهان‌بینی‌ای که آن وقت در قاهره و اسکندریه حاکم بود اجازه می‌داد که روحانیون بلند‌پایۀ مسلمان سُنی، وکلای پارلمان، صاحب منصبان اداری و اشراف با حضرت عبدالبهاء به بحث و گفتگو بپردازند. همچنین روزنامه‌نگاران سرشناس مطبوعات عربی فرصت یافتند که دریافتشان از آئین بهائی را از غبار تعصباتی که از ایران و استانبول سرچشمه می‌گرفت پاک کنند و به طور مستقل و آزادانه دربارۀ آئین بهائی تحقیق نمایند.

در اواخر تابستان 1290 ه.ش. (1911 میلادی)، حضرت عبدالبهاء از طریق دریا راهی اروپا شدند. در 10 سپتامبر 1911 از تریبون کلیسای معبد شهر در لندن بود که ایشان برای اولین بار در زندگی‌شان سخنرانی عمومی ایراد نمودند: «روز وحدت عالم بشر است و اتحاد جمیع ملل. تعصبات، مورث (نتیجه) جهالت بود و اساس ضِدیتِ بشر. خداوند این روزِ فیروز را محقق فرمود. عَنقریب (به زودی) وحدت عالم انسانی در قُطب آفاق موج زند. جدال و نزاع نماند. صبحِ صلحِ اکبر بدرخشد. جهان، جهان تازه شود و جمیع بشر برادران گردند.»

اقامت یک ماهۀ ایشان در لندن سراسر به فعالیت و برنامه‌هایی برای ترویج تعالیم حضرت بهاءالله و کاربرد آنها در مسائل و مشکلات معاصر از طریق سخنرانی‌های عمومی، ملاقات‌هایی با رسانه‌ها و مطبوعات و مصاحبه‌های فردی اختصاص یافت. در بهار 1291 ه.ش. (1912 میلادی)، برای سفری 9 ماهه عازم ایالات متحده آمریکا و کانادا شدند، از شرق تا غرب این قاره را پیمودند و در بیش از 40 شهر و گاهی بیش از دو بار در هر شهر برای مخاطبانی از هر قشر و گروه به ایراد سخنرانی پرداختند. در اواخر پاییز آن سال، به انگلستان برگشته و در اوایل زمستان 1291 ه.ش. (1913میلادی) عازم فرانسه شدند و پس از سفر به آلمان، لهستان و اتریش، در اردیبهشت ماه (ماه مه) به مصر بازگشته و در نهایت در 14 آذر 1292 ه.ش. (5 دسامبر 1913 میلادی) وارد حیفا شدند.

45 abdul baha's trip to the west 2
حضرت عبدالبهاء در آلمان، سال 1913 میلادی

سفرهای حضرت عبدالبهاء در غرب، تأثیر به سِزایی در انتشار تعالیم حضرت بهاءالله و استحکام جوامع بهائی در اروپا و آمریکای شمالی بر جای گذاشت. در تمامی کشورها، حضرت عبدالبهاء با استقبال گرم و پرشور مخاطبان برجسته‌ای مواجه شدند که دغدغۀ شرایط اجتماع مدرن و مسائلی همچون صلح، حقوق زنان، برابری نژادی، اصلاح اجتماعی و رشد اخلاقی را در سر می‌پروراندند. پیام حضرت عبدالبهاء دربارۀ مفاهیم حقیقت انسانی و جامعه به همگان تعلق داشت. دامنۀ وسیع گروه‌هایی که به ملاقات می‌پذیرفتند اَعم از ثروتمند و مستمند، سیاه و سفید، بومی و مهاجر و تنوع سخنرانی‌هایشان در دانشگاه‌ها، گروه‌های صلح، کلیساها، کنیسه‌ها، مجامع علمی و سازمان‌های بشر دوستانه، انعکاسی از اصل یگانگی بشر بود که ایشان در این سفرها ترویج می‌کردند.

بخش‌هایی از نطق حضرت عبدالبهاء در منزل مسیو اسکات در پاریس، 21 اکتبر 1911

در سال 1910 حضرت عبدالبهاء پس از چهار دهه تبعید و زندان، در سن 66 سالگی عازم سفری برای ترویج و انتشار پیام حضرت بهاءالله شدند. ایشان در مدت 3 سال به 9 کشور در 3 قاره سفر کردند. در طول این سفر افرادی از هر طبقه و قشر اجتماع ازدانشمندان و مردم عادی، سیاه‌پوستان و سفیدپوستان، فقرا و ثروتمندان به ملاقات ایشان می‌آمدند. در دانشگاه‌ها، گروه‌های صلح، کلیساها، کنیسه‌ها، مجامع علمی و یا بشردوستانه به ایراد سخنرانی پرداختند. گزیده‌ای از سخنرانی‌های ایشان در طول این سفرها به زبان فارسی در مجموعه‌ای با عنوان خطابات در 3 جلد تنظیم شده است. در این قسمت نمونه‌ای از این سخنرانی‌ها را می‌توانید مطالعه کنید. نسخۀ کامل این کتاب‌ها در کتابخانۀ بهائی دسترس است.

در جيع کتب الهيّه از جميع ملل روزی موعود است که آن روز جميع بشر در امن و امان راحت خواهند بود و عالم انسانی اتحاد و اتفاق حاصل خواهد نمود، نزاع و جدال نخواهد ماند، جنگ و حرب نخواهد بود، جميع ملل با هم ارتباط خواهند يافت و وحدت عالم انسانی جلوه خواهد کرد. حال ملاحظه مي‌کنيم که آن روز صبحش دميده است، پرتو بارقه‌اش در آفاق منتشر گشته، در عالم بشر يک هيجان عظيم حاصل شده. جميع ملل عالم شهادت مي‎دهند که تا وحدت عالم انسانی حاصل نگردد از برای بشر راحت و سعادت حاصل نخواهد شد.

محبت است که سبب حيات عالم انسانی است. اتحاد است که اسباب سعادت بشر است. لکن هر چيزی منوط به اسباب است تا اسبابش مهيا نشود حاصل نمی‌شود. مثلاً اين چراغ را لابد لازم که بلوری مهيا، روغنی مهيا، فتيله‌ئی مهيا شود تا روشن گردد. ما می‌خواهيم در ميان بشر محبت حاصل شود. محبت را روابطی لازم‌ است. يک وقتی است روابط، روابط عائله است. يک وقتی است که اسباب محبت، روابط وطن است. يک‌ وقتی است اسباب محبت، وحدت لسان است. يک‌ وقتی است روابط محبت، روابط جنسی است. يک وقتی است که روابط محبت، وحدت منافع است. يک وقتی است که اسباب محبت، تعليم و تعلم است. يک وقتی است که سبب محبت، وحدت سياسی است. اين اسباب جميعاً خصوصی است. محبت عمومی حاصل نخواهد شد به جهت اينکه اين سبب محبت است ميانۀ اهل يک وطن اما اهل اوطان ديگر محرومند. روابط جنسی سبب محبت ميانۀ آن جنس است... نمي‌شود که روابط جنسی و تجارتی و سياسی و وطنی اسباب ارتباط عمومی شود زيرا روابط جسمانی است، مادی است و روابط ماديه محدود است. زيرا مادّه چون محدود است روابطش نيز محدود است.

پس معلوم شد اعظم روابط و وسيله به جهت اتحاد بين بشر قوۀ روحانيه است چونکه محدود به حدودی نيست. دين است که سبب اتحاد من علی الارض ميشود توجه به خداست که سبب اتحاد عالم مي‌شود، دخول در ملکوت است که سبب اتحاد اهل ارض مي‌شود و چون اتحاد حاصل شد محبت و الفت حاصل می‌شود. لکن مقصد از دين نه اين تقاليدی است که در دست ناس است. اين‌ها سبب عداوت است، سبب نفرت است، سبب جنگ و جدال است، سبب خونريزی است. ملاحظه کنيد، در تاريخ دقت نمائيد که اين تقاليدی که در دست ملل عالم است سبب جنگ و حرب و جدال عالم است. مقصدم از دين، انوار شمس حقيقت است. و اساس اديان الهی يکي است، يک حقيقت است، يک روح است، يک نور است، تعدّد ندارد.

از جمله اساس دين الهی تحرّی حقيقت است که جميع بشر تحرّی حقيقت کنند. چون حقيقت واحد است جميع فرق عالم را جمع می‌کند. حقيقت علم است. اساس اديان الهی، علم است. علم سبب اتحاد قلوب می‌شود. حقيقت، الفت بين بشر است. حقيقت، ترک تعصب است. حقيقت اين است که جميع بشر را بندگان الهی ببينيد. حقيقت اين است که جميع ملل عالم را بندۀ يک خداوند بدانيد. حقيقت اين است که جميع اشيا را زنده از يک فيض ببينيد. نهايت اين است در عالم وجود مراتب است مرتبۀ نقص است و مرتبۀ کمال. ما بايد شب و روز بکوشيم تا نقص مبدل به کمال شود. مثلاً اطفال در عالم طفوليت نمی‌دانند ولی مستحق نکوهش نيستند. بايد اين اطفال را تربيت کرد تا به رتبۀ بلوغ برسند. اين نهال‌ها را بايد نشو و نما داد تا ثمر بدهد. اين زمين را بايد پاک کرد تا تخم برکت به بار آرد. اين مريض را بايد معالجه کرد تا شفا يابد. هيچ نفسی را نبايد مبغوض داشت. جميع بشر را بايد محبت کرد. اگر اين اساس، متين شود محبت حاصل می‌شود. و همچنين بايد هميشه مناجات کنيم که خداوند در قلوب محبت ايجاد نمايد، تضرع و زاری کنيم تا شمس حقيقت بر کل بتابد، تا جميع در بحر رحمت پروردگار غرق شويم. تضرع و زاری کنيم تا جميع ناقص‌ها کامل شود. تضرع و زاری کنيم تا جميع اطفال به بلوغ برسد. آفتاب محبت بر شرق و غرب بتابد و از نور محبت‌اللّه جميع قلوب روشن شود، گوش‌ها شنوا گردد، قلوب منجذب به نفحات قدس شود، ارواح مستبشر به بشارات‌اللّه گردد.

سخنرانی حضرت عبدالبهاء در دانشگاه استنفورد، کالیفرنیا، 8 اکتبر 1911

در سال 1910 حضرت عبدالبهاء پس از چهار دهه تبعید و زندان، در سن 66 سالگی عازم سفری برای ترویج و انتشار پیام حضرت بهاءالله شدند. ایشان در مدت 3 سال به 9 کشور در 3 قاره سفر کردند. در طول این سفر افرادی از هر طبقه و قشر اجتماع ازدانشمندان و مردم عادی، سیاه‌پوستان و سفیدپوستان، فقرا و ثروتمندان به ملاقات ایشان می‌آمدند. در دانشگاه‌ها، گروه‌های صلح، کلیساها، کنیسه‌ها، مجامع علمی و یا بشردوستانه به ایراد سخنرانی پرداختند. گزیده‌ای از سخنرانی‌های ایشان در طول این سفرها به زبان فارسی در مجموعه‌ای با عنوان خطابات در 3 جلد تنظیم شده است. در این قسمت نمونه‌ای از این سخنرانی‌ها را می‌توانید مطالعه کنید. نسخۀ کامل این کتاب‌ها در کتابخانۀ بهائی دسترس است.

اعظم منقبت عالم انسانی علم است زيرا کشف حقايق اشياء است و چون امروز خود را در مرکز علم می‌بينم در اين کلّيّه که شهرتش به آفاق رسيده لهذا نهايت سرور را دارم زيرا اشرف جمعيّتی که در عالم تشکيل می‌گردد، جمعيّتِ علماء است و اشرف مرکز در عالم انسانی، مرکز علوم و فنون است. زيرا علم سبب روشنائی عالم است. علم سبب راحت و آسايش است. علم سبب عزّت عالم انسانی است.

چون دقّت نمائيد دولتِ علم، اعظم از دولت ملوک است زيرا سلطنت ملوک منهدم می‌شود، امپراطورها و قياصره مخلوع گردند و به کلّی سلطنتشان زير و زبر می‌شود، امّا سلطنت علم ابدی است و سرمدی. انقراضی ندارد. ملاحظه کنيد فلاسفه‌ای که در قديم بودند چگونه سلطنت آنها باقی است. سلطنت رومان به آن عظمت منقرض شد، سلطنت يونان به آن عظمت منقرض شد، سلطنت شرق به آن عظمت منقرض شد، لکن سلطنت افلاطون باقی است، سلطنت ارسطو باقی است. الآن در جميع کلّيّات و محافل علميّه ذکر آنها باقی است و حال آنکه ذکر ملوک به کلّی نسياً منسيّا شده. پس سلطنت علم، اعظم از سلطنت ملوک است چه ملوک ممالک را به خونريزی تسخير کنند، لکن شخص عالم به علم فتح کند. ممالک قلوب را در زير نگين اقتدار در آورد از اين جهت سلطنتش ابدی است. چون که اينجا مرکز علوم و فنون است بسيار مسرورم که در اين مرکز حاضر شدم و از برای شما تأييدات و توفيقات الهيّه می‌طلبم تا در علوم و فنون به نهايت درجه رسيده مانند چراغ‌های روشن در انجمن عالم انسانی بدرخشيد.

چون اعظم تعاليم حضرت بهاء اللّه وحدت عالم انسانی است لهذا می خواهم از وحدت کائنات صحبت بدارم و اين مسئله از مسائل فلسفۀ الهی است و واضح که جميع موجودات يکی است و هر کائنی از کائنات، عبارت از جميع کائنات است؛ يعنی کلّ شیء در کلّ شیء است. مثلاً ملاحظه کنيد که کائنات از اجزاء فرديّه ترکيب شده و اين جواهر فرديّه در جميع مراتب وجود سير دارند. مثلاً هر جزئی از اجزاء فرديّه که در هيکل انسان است وقتی در عالم نبات بوده، وقتی در عالم حيوان و وقتی در عالم جماد؛ متّصل از حالی به حالی و از صورتی به صورتی انتقال دارد و از کائنی به کائن ديگر در صور نامتناهی عرضاً و طولاً انتقال می نمايد و در هر صورتی کمالی دارد. اين سير کائنات مستمرّ است. لهذا هر کائنی عبارت از جميع کائنات است. نهايت اين است امتداد مدت لازم تا اين جوهر فرد که در جسم انسان است در جميع مراتب وجود سير و حرکت کند. يک وقت تراب بود، انتقالاتی داشت در صور جمادی؛ بعد انتقال کرد به عالم نبات، انتقالاتی داشت در صور نباتی؛ بعد انتقال پيدا کرد در صور حيوانی، حالا به عالم انسانی آمده است، در مراتب انسانی سير می‌کند بعد بر می‌گردد به عالم جماد. همين طور در جميع مراتب سير می‌کند، در صور کائنات نامتناهی جلوه می‌نمايد و در هر صورتی از صور، کمالی دارد. در عالم جماد، کمالات جمادی داشت؛ در عالم نبات، کمالات نباتی داشت؛ در عالم حيوان، کمالات حيوانی داشت؛ در عالم انسان، کمالات انسانی دارد. پس واضح شد که در هر جوهر فردی از کائنات انتقال در صور نامتناهی دارد و در هر صورتی کمالی. از اين واضح شد که کائنات يکی است. عالم وجود واحد است.

پس چون در وجود کائنات وحدت است ديگر معلوم است که در عالم انسان چه وحدتی است اين مبرهن است که وحدت اندر وحدت است. مبدأ و منتهای وجود وحدت است. با وجود اين وحدت عالم انسانی و جميع کائنات، آيا جائز است که در عالم انسانی نزاع و جدال باشد با وجود آنکه اشرف کائنات است؟ زيرا کمالات جمادی جسم دارد، کمالات نباتی قوّۀ ناميه دارد و کمالات حيوانی قوای حسّاسه دارد و کمالات انسانی دارد که عقل سليم است. با وجود اين وحدت عظيمه، آيا جائز است که نزاع و جدال کند؟ آيا جائز است که حرب و قتال نمايد؟ جميع کائنات با يکديگر صلح‌اند. جميع عناصر با يکديگر در صلح‌اند. انسان که اشرف کائنات است، آيا جائز است که نزاع و جدال نمايد؟ استغفراللّه.

ملاحظه کنيد که اين عناصر وقتی که با هم التيام دارند، حيات است، لطافت است، نورانيّت است، راحت و آسايش است. الآن کائناتی را که ملاحظه کنيد جميع با يکديگر در صلح‌اند. آفتاب و زمين صلح‌اند. آب با خاک صلح است. عناصر با يکديگر صلح‌اند چون ادنی مصادمه حاصل می‌شود، زلزله مثل زلزلۀ شهر سانفرانسيسکو واقع. ادنی مصادمه، حريق عمومی شود. اين همه مضرّات حاصل شود و حال آنکه در عالم جماد است. ديگر ملاحظه نمائيد از مصادمه در عالم انسان چه قدر بلايا حاصل می‌شود. علی الخصوص که خداوند انسان را به عقل اختصاص داده و اين عقل اشرف کائنات است. فی‌الحقيقه قوّه‌ای است از تجلّيات الهی و اين ظاهر و عيان است. مثلاً ملاحظه کنيد که جميع کائنات اسير طبيعت است و جميع در تحت قانون طبيعت، ابداً از قانون طبيعت سر موئی تجاوز نکند. مثلاً آفتاب به اين عظمت، اسير طبيعت است، از قانون طبيعت تجاوز نتواند و همچنين اجسام عظيمه در اين فضای نامتناهی جميع اسير طبيعت‌اند، از قانون طبيعت تجاوز نتوانند. کرۀ ارض اسير طبيعت است. جميع اشجار، نباتات اسير طبيعت‌اند، جميع حيوانات، فيل به اين عظمت با اين قوّه از قانون طبيعت تجاوز نتواند. لکن انسان به اين کوچکی با اين جسم ضعيف چون مؤيّد به عقل است و عقل جلوه‌ئی از جلوه‌های الهی است، قانون طبيعت را می‌شکند و بهم می‌زند. مثلاً به قانون طبيعت، انسان ذی روح خاکی است لکن اين قانون را شکسته، مرغ می‌شود در هوا پرواز می‌نمايد، ماهی می‌شود در زير دريا سير می‌کند، کشتی می‌سازد روی دريا می‌تازد. اين علوم و فنونی که شماها داريد و در دارالفنون تحصيل می‌کنيد، جميع اسرار طبيعت بوده، به قانون طبيعت بايد مستور باشد لکن عقل انسان اين قانون را شکسته حقايق اشياء را کشف نمود و از حيّزِ غيب به شهود آورد و اين علوم پيدا شد و اين مخالف قانون طبيعت است. مثلاً قوّۀ برقيّه از اسرار مکنونۀ طبيعت است، بايد پنهان باشد لکن عقل انسان اين را کشف کرد و قانون طبيعت شکست و از حيّزِ غيب به حيّز شهود آورد و اين قوّۀ عاصيه را در شيشه حبس نمود و اين خارق‌العاده است و مخالف طبيعت است. از غرب به شرق در يک دقيقه مخابره می‌نمايد. اين معجزه است. انسان صوت را می‌گيرد در فنوغراف حبس می‌کند و حال آنکه صوت بايد آزاد باشد زيرا قانون طبيعت چنين اقتضا می‌کند. همچنين سائر اکتشافات، جميع اسرار طبيعت است و به قانون طبيعت بايد مستور باشد لکن عقل انسان که اعظم جلوۀ الهی است اين قانون طبيعت را می‌شکند و اين اسرار طبيعت را از دستگاه اسرار طبيعت دائماً بيرون می‌ريزد.

با چنين قوّۀ الهيّه، چگونه جائز است که ما مثل درنده‌ها باشيم، مثل اين گرگ‌ها يکديگر را بدريم و فرياد بکش بکش برآريم، آيا اين سزاوار عالم انسانی است؟ اگر حيوانی درندگی نمايد به جهت طعمه است، عقل ندارد که فرق بگذارد ميان ظلم و عدل، قوّۀ مميّزه ندارد. لکن انسان چون درندگی نمايد به جهت طعمه نيست، به جهت طمع است؛ به جهت حرص است. حال آيا سزاوار است که چنين وجود شريف يعنی انسان که از عقل سليم مستفيض است با چنين افکار عاليه، با وجود اين همه علوم و فنون، با وجود اين اختراعات عظيمه، با وجود اين آثار عقليّه، با وجود اين همه ادراکات، با وجود اين همه اکتشافات، باز داخل ميدان جنگ شده، خون يکديگر را بريزند؟ و حال آنکه انسان بنيان الهی است، بنيان بشر نيست. اگر بنيان بشری را خراب کنی، لابد صاحب بنا مکدّر شود. پس چگونه انسان را که بنيان الهی است خراب کند. شبهه‌ئی نيست که سبب غضب الهی است.

خداوند انسان را شريف خلق نموده و بر جميع اشياء امتياز داده و به مواهب کلّيّه مختصّ نموده، عقل داده، ادراک داده، قوّۀ حافظه داده، قوّۀ متخيّله داده، حواسّ خمسۀ ظاهره داده، اين همه مواهب عظيمه داده. خداوند انسان را مصدر فضائل نموده تا آنکه مانند شمس روشن شود، سبب حيات گردد، سبب آبادی باشد. حالا ما از جميع اين مواهب چشم می‌پوشيم و اين بنيان الهی را خراب کنيم و اين اساس الهی را از پايه براندازيم و حال آنکه اسير طبيعت نيستيم. خودمان را اسير می‌کنيم و به اقتضای طبيعت حرکت می‌نمائيم زيرا در طبيعت نزاع بقا است. اگر انسان تربيت نشود از مقتضيات طبيعت، نزاع و جدال است. جميع اين مکاتب، اين همه مدارس به جهت چه تأسيس می‌شود به جهت اين که انسان از مقتضای طبيعت نجات يابد، از نقائص طبيعت خلاص شود، کمالات معنويّه پيدا کند. ملاحظه کنيد اگر اين زمين را به حال طبيعت واگذاريد، خارستان شود، علف‌های بيهوده برويد؛ لکن چون تربيت شود، زمين پاک گردد، فيض و برکت عظيمه حاصل شود. اين کوه‌ها را اگر به حالت طبيعت گذاری جنگل شود. ابداً درخت ميوه‌دار نرويد ولی چون تربيت شود باغ گردد و نتيجه بخشد و ثمر دهد. انواع گل و رياحين حاصل گردد.

پس عالم انسانی سزاوار نيست که اسير طبيعت باشد لهذا محتاج تربيت است، علی الخصوص تربيت الهی. مظاهر مقدّسۀ الهيّه مربّی بودند. باغبان الهی بودند تا اين جنگل‌های طبيعی را باغستان پرثمر نمايند اين خارستان را گلستان کنند. پس تکليف انسان چه چيز است. اين است که انسان بايد در ظلّ مربّی حقيقی خود را از نقائص طبيعت نجات داده به فضائل معنويّه متّصف گردد. آيا جائز است که ما اين مواهب الهيّه را، اين فضائل معنويّه را فدای طبيعت کنيم؟ حال آنکه خداوند قوّه‌ئی به ما داده که قوانين طبيعت را بشکنيم، شمشير را از دست طبيعت گرفته بر فرق طبيعت زنيم. آيا جائز است خود را اسير طبيعت نمائيم به موجب انبعاثات طبيعی که نزاع بقا است، مانند حيوانات درنده همديگر را بدريم، نوعی زندگانی کنيم که فرقی مابين انسان و حيوان نماند؟ اين است که فی‌الحقيقه بدتر از اين زندگانی نمی‌شود از برای عالم انسانی. حقارتی بدتر از اين نيست از برای عالم انسانی. وحشيّتی بدتر از جنگ نيست، زيرا سبب غضب الهی است، زيرا سبب هدم بنيان رحمانی است.

الحمدللّه من خودم را در مجمعی می‌بينم که همه صلح‌جويند. مقاصد جميع، انتشار صلح عمومی است و جميع افکارشان وحدت عالم انسانی. جميع خادم حقيقی نوع بشرند.از خدا می‌خواهم شماها را تأييد نمايد و توفيق بخشد تا هر يک علّامۀ عصر شويد و سبب نشر علوم گرديد. سبب اعلان صلح عمومی شويد. سبب ارتباط بين قلوب گرديد. زيرا حضرت بهاءاللّه پنجاه سال پيش اعلان صلح عمومی بين دول، صلح عمومی بين ملل و صلح عمومی بين اديان و صلح عمومی بين اقاليم فرمود و فرمود که اساس اديان الهی يکی است و جميع اديان اساسشان ارتباط و التيام است، لکن اختلاف در تقاليد است و اين تقاليد دخلی به تعاليم الهی ندارد. چون اين تقاليد مختلف است سبب نزاع و قتال شده امّا اگر تحرّی حقيقت شود جميع اديان متّحد و متّفق گردند. دين بايد سبب الفت و اتّحاد گردد. سبب ارتباط بين قلوب بشر شود. اگر دين سبب نزاع و جدال گردد البتّه بی‌دينی بهتر است زيرا عدم شیء مضرّ بهتر از وجود آن است. دين علاج الهی است، درمان هر درد نوع انسانی است، مرهم هر زخمی است ولی اگر سوء استعمال شود و سبب جنگ و جدال گردد و علّت خونريزی شود البتّه بی‌دينی به از دين است.

و همچنين لزوم صلح عمومی بين دول و ملل را حضرت بهاءاللّه مصرّح فرمود و مضرّات جنگ را بيان کرد زيرا نوع انسانی يک قوم‌اند و جميع سلالۀ آدم. آدم يکی است و جميع اطفال يک پدرند و اعضای يک عائله. نهايتش اين است که يک عائلۀ بزرگی است و در يک عائله اجناس مختلفه تصوّر نتوان نمود. اگر چنين تصوّر ممکن بود می‌توانستيم بگوئيم اختلاف و نزاع به جاست ولی مادامی که همه اعضای يک عائله هستند، امم مختلفه نيستند. لهذا اين امتيازات که اين ايتاليائی و آن آلمانی است و اين انگليس است و ديگری روس، اين ايرانی است و ديگری امريکائی اين‌ها به تمامها، اوهام است. همه انسان‌اند. همه خلق خداوندند. همه يک سلاله‌اند. همه اولاد يک آدم‌اند. اين‌ها تعبيرات وهميّه است. امّا تعصّبات وطنيّه، کرۀ ارض موطن هر انسان است، يکی است، متعدّد نيست. نوع انسان را وطن واحد است ولی حدود وهميّۀ بی‌اساس را بعضی از مستبدّين قرون ماضيه اختراع کرده‌اند و در ميان بشر جنگ و قتال انداختند که مقصودشان شهرت بوده و غصب ممالک. لهذا اين احساسات وطن‌پرستی را پيشرفت مقاصد شخصی نمودند. خود در قصور عاليه زندگی می‌کردند، از هر نعمتی بهره می‌بردند، غذاهای لذيذ می‌خوردند، در رختخواب‌های پرند می‌خوابيدند، در باغ‌های ملوکانه سير و سياحت می‌نمودند. هر وقت ملالی رخ می‌داد در تالارهای رقص با خانم‌های ماه‌رو می‌رقصيدند، گوش به موسيقی دلپذير می‌دادند امّا به اين رنجبران، به اين رعيّت‌ها، به اين بيچاره‌ها، به اين دهقان‌ها می‌گفتند برويد در ميدان جنگ خون يکديگر را بريزيد، خانمان يکديگر را خراب کنيد، شماها سربازيد، ماها صاحب منصبيم، کاپيتانيم، جنراليم. ديگران می‌گفتند، چرا مملکت ما را خراب می‌کنيد؟ جواب می‌شنيدند که شماها آلمانيد ما فرانسه‌ايم. ولی مؤسّسين همۀ اين جنگ‌ها در قصور به کيف خود مشغول بودند، دست از سرور و فرح خود بر نمی‌داشتند، امّا خون‌های بيچارگان ريخته می‌شد. برای چه؟ برای افکار وهميّه که اين ملّت فرانسه است و آن دولت آلمان و حال آنکه هر دو آدم‌اند، هر دو اعضای يک عائله‌اند، هر دو يک ملّت‌اند. اين عنوان وطن را سبب اين همه خونريز‌ی‌ها می‌کنند و حال آنکه اين کره، يک وطن است پس صلح بايد در جميع اوطان محقّق گردد. خداوند يک کره خلق کرده، يک نوع انسان خلق نموده، اين کرۀ ارض موطن کلّ است. ما آمده‌ايم يک خطوط وهميّه فرض کرده‌ايم در صورتی که اين خطوط وهم است، يکی را گفتيم آلمان است، ديگری را فرانسه و با هم جنگ می‌کنيم که اين وطن آلمان مقدّس است، سزاوار پرستش است، سزاوار حمايت است ولی آن قطعۀ ديگری بد است، مردمانش کشته شود، اموالشان تاراج شود، اطفال و زنانش اسير گردد. چرا به جهت اين خطوط وهميّه انسان خونريزی نمايد و ابناء نوع خود را بکشد؟ به جهت چه؟ به جهت تعلّق به اين خاک سياه و حال آنکه چند روزی انسان روی اين خاک زندگانی نموده بعد قبر ابدی او شود. آيا سزاوار است به جهت اين قبر ابدی اين همه خونريزی نمائيم؟ اين خاک اجسام ما را الی الابد در شکم خود مخفی خواهد کرد. اين خاک قبر ما است. چرا جنگ و جدال برای اين قبر ابدی نمائيم؟ اين چه جهالتی است، اين چه نادانی است، اين چه بی‌فکری است.

اميدوارم که جميع ملل در نهايت محبّت و الفت مانند يک عائله چون برادران و خواهران و مادران و پدران با يکديگر در کمال صلح زندگانی نموده و کامرانی کنند.

سخنرانی حضرت عبدالبهاء در معبد ترمونت در بوستون، 22 مه 1912

در سال 1910 حضرت عبدالبهاء پس از چهار دهه تبعید و زندان، در سن 66 سالگی عازم سفری برای ترویج و انتشار پیام حضرت بهاءالله شدند. ایشان در مدت 3 سال به 9 کشور در 3 قاره سفر کردند. در طول این سفر افرادی از هر طبقه و قشر اجتماع ازدانشمندان و مردم عادی، سیاه‌پوستان و سفیدپوستان، فقرا و ثروتمندان به ملاقات ایشان می‌آمدند. در دانشگاه‌ها، گروه‌های صلح، کلیساها، کنیسه‌ها، مجامع علمی و یا بشردوستانه به ایراد سخنرانی پرداختند. گزیده‌ای از سخنرانی‌های ایشان در طول این سفرها به زبان فارسی در مجموعه‌ای با عنوان خطابات در 3 جلد تنظیم شده است. در این قسمت نمونه‌ای از این سخنرانی‌ها را می‌توانید مطالعه کنید. نسخۀ کامل این کتاب‌ها در کتابخانۀ بهائی دسترس است.

امشب من تازه از راه رسيده‌ام خسته‌ام با وجود اين مختصری صحبت می‌دارم زيرا جمع محترمی می‌بينم در اين محضر حاضر و بر خود فرض می‌دانم که صحبت نمايم. ملاحظه نمائيد که جميع کائنات متحرّک است زيرا حرکت دليل وجود است و سکون دليل موت. هر کائنی که متحرّک بينيد آن زنده است و هر کائنی که غير متحرّک يابيد مرده است. جميع کائنات در نشو و نما است ابداً سکون ندارد و از جمله کائنات معقوله دين است. دين بايد متحرّک باشد، روز به روز نشو و نما نمايد اگر غير متحرّک ماند افسرده گردد، مرده و پژمرده شود زيرا فيوضات الهيّه مستمرّ است. مادام فيوضات الهيّه مستمرّ است دين بايد در نشو و نما باشد.

دقت کنيد که جميع امور تجدّد يافته است زيرا اين قرن نورانی قرن تجديد جميع اشياء است. علوم و فنون تجدّد يافته، صنايع و بدايع تجدّد يافته، قوانين و نظامات تجدّد يافته، آداب و رسوم تجدّد يافته، افکار تجدّد يافته، حتّی علوم قرون ماضيه امروز ابداً ثمری ندارد. قوانين قرون ماضيه ثمری ندارد. عادات قديمه ثمری ندارد زيرا اين قرن، قرن معجزات است، قرن ظهور حقيقت است و آفتاب درخشنده قرون ماضيه است. قدری در علوم نظر کنيد، آيا فنون قرون ماضيه امروز ثمری دارد يا قوانين طيّبۀ قديمه امروز ثمری دارد يا نظامات استبداد ادوار عتيقه امروز ثمری دارد؟ واضح است که هيچ يک ثمری ندارد با وجود اين چگونه تقاليد اديان ماضيه امروز ثمری دارد؟ تقاليدی که منبعث از اوهام بوده نه اساس انبيای الهی آيا ممکن است امروز فائده‌ئی بخشد؟ علی الخصوص در نزد اهل عقل و علم زيرا نظر می‌کنند که اين تقاليد مطابق حقيقت و علم نيست بلکه وهم است. لهذا مادّيون را بهانۀ عظيمی بدست آمده و مقاومت اديان می‌کنند. ولی انبيای الهی تأسيس دين حقيقی کردند و از اين تقاليد به کلّی بيزار، بلکه معرفت الهی انتشار دادند و دلائل عقليّه اظهار کردند. بنيان اخلاق انسانيّه نمودند و فضائل عالم انسانی را ترويج کردند و دلائل عقليّه نيز اظهار فرمودند. تأسيسات انبيا سبب حيات بشر بود، سبب نورانيّت عالم انسانی بود ولی نهايت اسف در اين است که به کلّی تغيير و تبديل يافت. آن حقائقی که انبيا به صدمات و بليّات عظيمه نشر دادند به واسطۀ تقاليد از ميان رفت. هر يک از انبيا فوق طاقت بشر صدمات کشيد، عذاب‌ها ديد، شهيد شد و بعضی سرگون گشتند تا آن اساس الهی را تأسيس نمودند. ولی مدتی نگذشت که آن اساس حقيقت از ميان رفت، تقاليد به ميان آمد و چون تقاليد مختلف بود لهذا سبب اختلاف و نزاع بين بشر شد، جدال و قتال به ميان آمد. و امّا انبيا به کلّی از آن تقاليد بی‌خبر بلکه بيزار زيرا انبياء الهی مؤسّس حقيقت بودند.

حال اگر ملل عالم ترک تقاليد کنند و تحرّی حقيقت نمايند متّحد و متّفق شوند و حقيقت يکی است، تعدّد قبول نکند و حقيقت، نورانيّت توحيد است، اساس وحدت عالم انسانی است امّا تقاليد سبب تفريق بشر و مورث محاربه و جدال است. جميع اديان که ملاحظه می‌نمائيد اليوم منبعث از تقاليد آباء و اجداد است شخصی که پدرش يهودی بود او هم يهودی است. اگر پدرش مسيحی بود او نيز مسيحی. آنکه پدرش بودائی بود او نيز بودائی و اگر پدرش زردشتی بود او نيز زردشتی. اين پسران جميعاً تقليد آباء می‌کنند. ابداً تحرّی حقيقت نمی‌کنند درتحت تقاليد مانده‌اند. اين تقاليد سبب شده که به کلّی عالم انسانی مختل گرديده و تا اين تقاليد زائل نشود اتّحاد و اتّفاق حاصل نگردد و تا اين تقاليد محو نشود آسايش و راحت عالم انسانی جلوه ننمايد.

پس حقيقت اديان الهی دوباره بايد تجديد گردد زيرا هر دين به منزلۀ دانه بود، نبات شد اغصان و اوراد پيدا کرد شکوفه و ثمر به بار آورد. حال آن درخت کهنه گرديده برگ‌ها ريخته شده آن شجر از ثمر باز مانده بلکه پوسيده شده، ديگر تشبّث به آن فائده ندارد. پس بايد دانه را دوباره بکاريم زيرا اساس اديان الهی يکی است. اگر بشر دست از تقاليد بردارد جميع ملل و اديان متّحد شوند و جميع با يکديگر مهربان گردند و ابداً نزاع و جدال نماند. زيرا جميع بندۀ يک خداوندند. خدا مهربان به کلّ است. خدا رازق کلّ است. خدا محی کلّ است. خدا معطی کلّ است. چنانچه حضرت مسيح می‌فرمايد که آفتاب الهی بر گنهکار و نيکوکار هر دو می‌تابد يعنی رحمت پروردگار عامّ است. جميع بشر در ظلّ عنايت حق بوده، جميع خلق غرق دريای نعمت پروردگار. فيض و موهبت الهی شامل کلّ است.

پس امروز از برای کلّ راه ترقّی مهيّا و ترقّی بر دو قسم است: ترقّی جسمانی و ترقّی روحانی. ترقّی جسمانی سبب راحت معيشت است امّا ترقّی روحانی سبب عزّت عالم انسانی زيرا خدمت به عالم انسانی و اخلاق می‌نمايد. مدنيّت جسمانی سبب سعادت دنيوی امّا مدنيّت الهيّه سبب عزّت ابديّۀ بشر. انبيای الهی تأسيس مدنيّت روحانيّه نمودند خدمت به عالم اخلاق کردند، تأسيس اخوّت روحانی نمودند. و اخوّت بر چند قسم است اخوّت عائله است، اخوّت وطن است، اخوّت جنس است، اخوّت آداب است، اخوّت لسان است و لکن اين اخوّت‌ها سبب قلع و قمع نزاع و قتال بين بشر نمی‌شود و لکن اخوّت روحانی که منبعث از روح القدس است ارتباط تامّ بين بشر حاصل می‌نمايد، به کلّی اساس جنگ قلع و قمع کند، امم مختلفه را يک ملّت نمايد، اوطان متعدّده را يک وطن کند زيرا تأسيس وحدت نمايد خدمت به صلح عمومی کند.

لهذا بايد بر اساس اديان الهی پی بريم و اين تقاليد را فراموش کنيم. آنچه حقيقت تعاليم الهی است آن را انتشار دهيم و به موجب آن عمل کنيم تا بين بشر اخوّت روحانی عمومی نشر گردد و اين جز به قوّت روح القدس نشود. سعادت ناسوتی در اين است عزّت لاهوتی در اين است. در جميع مراتب استفاضۀ ابدی در اين است، اعلان صلح عمومی در اين است، وحدت عالم انسانی در اين است به اين قوّت روح القدسی قرن نورانی گردد نجاح و فلاح حاصل شود، عموم بشر متّحد گردند، جميع اوطان يک وطن شود، جميع ملل ملّت واحده گردند. از برای عالم انسانی منقبتی بالاتر از اين نيست. الحمدللّه در اين قرن علوم ترقّی نموده، فنون ترقّی کرده، حرّيت ترقّی نموده، عدالت ترقّی نموده لهذا سزاوار عنايات ربّانيّه گرديده و قرن تأسيس صلح عمومی و وحدت عالم انسانی شده.

نطق حضرت عبدالبهاء در منزل علی قلی خان نبیل‌الدوله در واشنگتن، 23 آورریل 1912

در سال 1910 حضرت عبدالبهاء پس از چهار دهه تبعید و زندان، در سن 66 سالگی عازم سفری برای ترویج و انتشار پیام حضرت بهاءالله شدند. ایشان در مدت 3 سال به 9 کشور در 3 قاره سفر کردند. در طول این سفر افرادی از هر طبقه و قشر اجتماع ازدانشمندان و مردم عادی، سیاه‌پوستان و سفیدپوستان، فقرا و ثروتمندان به ملاقات ایشان می‌آمدند. در دانشگاه‌ها، گروه‌های صلح، کلیساها، کنیسه‌ها، مجامع علمی و یا بشردوستانه به ایراد سخنرانی پرداختند. گزیده‌ای از سخنرانی‌های ایشان در طول این سفرها به زبان فارسی در مجموعه‌ای با عنوان خطابات در 3 جلد تنظیم شده است. در این قسمت نمونه‌ای از این سخنرانی‌ها را می‌توانید مطالعه کنید. نسخۀ کامل این کتاب‌ها در کتابخانۀ بهائی دسترس است.

الحمد للّه قرون تاريک گذشت، قرن نورانی آمد. عقول و نفوس در ترقّی است، ادراکات در تزايد است. هر کس تحرّی حقيقت می‌کند. هر انسانی می‌خواهد به آنچه صحيح است و سبب ترقّی است پی‌برد.در عالم نسآء هيجان عظيم است، نهايت آمال و آرزو، ترقّی است و خدمت به عالم انسانی. شبهه‌ئی نيست جمعيت نساء در اين عصر ترقّی می‌نمايند و می‌کوشند تا با رجال همعنان گردند. اين نيّت بزرگی است. اگر جمعيت نسآء ترقّی و اقتدار پيدا نمايند بسياری از اموری را که حال از عهده بر نمی‌آيند جاری و مجری خواهند داشت.

امروز اعظم مصائب عالم حرب است. عالم انسانی راحت نيست و حرب دائمی است زيرا جميع دول مستمرّاً در تهيّۀ حربند. جميع اموال صرف حرب می‌شود اين بيچارۀ زارع به کدّ يمين و عرق جبين شب و روز می‌کوشد تا چند دانه به دست آيد و خرمنی اندوخته گردد ولی چه فايده زيرا حاصلات تجهيز حرب ميشود و خرج توپ و تفنگ و قورخانه و کشتيی‌های جنگ می‌گردد. و اين حرب مالی دائمی است ديگر ملاحظۀ اتلاف نفوس نمائيد که در ميدان حرب چگونه پايمال می‌شوند. هر چند حرب جانی يعنی اتلاف نفوس محدود و مخصوص است امّا حرب مالی دائمی است و عمومی و ضرر آن راجع به عموم بلکه عالم انسانی از آن متضرّر.

حال چون زنان در اين قرن به حرکت آمده‌اند بايد اين را مدّ نظر داشته باشند تا امر صلح عمومی ترويج شود، وحدت عالم انسانی ظاهر گردد، فضائل بشر جلوه نمايد، قلوب ملل بهم ارتباط جويد، تعصّب دينی و مذهبی بر طرف شود، تعصّب جنسی زائل گردد، تعصّب سياسی نماند و تعصّب وطنی از ميان برخيزد. زيرا جمعيّت بشر يک عائله‌اند و جميع اولاد آدم همه فرزندان خدا هستند. جميع ممالک يک کره و يک وطن است و جميع امم، بندگان يک خداوند. جميع را خدا خلق کرده، جميع را خدا حفظ می‌کند، روزی می‌دهد، می‌پروراند، الطافش شامل کلّ است و رحمتش بر همه نازل. مادام او عادل و مهربان است ما چرا ظلم و طغيان نمائيم؟ آيا ما بهتر می‌دانيم و داناتر از خدا هستيم؟ استغفراللّه. خدا عادل و مهربان است، ما چرا نا مهربان باشيم؟

شما که جمعيت نساء هستيد بکوشيد تا قلوب ارتباط ديگر حاصل نمايد. جميع دست بهم داده در خير عالم انسانی بکوشيد تا شرف عالم انسانی جلوه نمايد.ملاحظه کنيد اگر اهل يک خانه با هم الفت نمايند چه قدر فايده دارد و اگر اهل شهری با يکديگر متّحد و متّفق باشند چه قدر سبب تعاضد و تعاون است و سبب نتايج کليه و حصول عزّت و ثروت عموميّه. و همچنين اهل اقليمی اگر اتّحاد نمايند چه قدر ترقّيات بيشتر و عزّت و سعادتشان زيادتر گردد. و ملّت امريک چون متّفق شدند چه قدر سبب سعادت و ترقّی و مدنيت ايشان گرديد. اگر اين اتّحاد و اتّفاق در ميان ولايات متّحده نبود اين ترقّی و علوم و صنايع و علويّت حاصل نمی‌شد. ديگر از اين ميزان بگيريد که اگر جميع ملل اتّحاد و اتّفاق نمايند چگونه خواهد شد؛ يقين است اين عالم جنّت ابهی شود، کمال آسايش دست دهد، فلاح عظيم حاصل گردد و جميع مذاهب وحدت و يگانگی و اخوّت يابند. شرق و غرب دست در آغوش شود. جنوب و شمال مصافحه و معانقه نمايد. علم وحدت عالم انسانی موج زند. خيمۀ صلح عمومی بلند گردد. آهنگ تحسين و تمجيد از ملأ اعلی بگوش رسد. لهذا شما که خانم‌های محترمه‌ايد و دانا و خيرخواه بايد شب و روز بکوشيد تا اين علم وحدت و اتّحاد در امريکا بلند شود و سرايت به ساير جهات نمايد تا جهان جهان ديگر شود و کمال ديگر جلوه نمايد.

کتاب «عبدالبهاء و تولد انسان»

کتاب "عبدالبهاء و تولد انسان" نوشتۀ آقای دکتر نادر سعیدی، تحلیلی است از سفر تاریخی حضرت عبدالبهاء به غرب در اوایل قرن بیستم ( 1913- 1910 میلادی). نویسنده در این کتاب، صرف‌نظر از پایگاه مذهبی حضرت عبدالبهاء، سعی دارد ایرانیان اندیشمند را با شخصیتی ایرانی که، حامل فرهنگ آزادی و صلح از شرق به غرب بوده است، آشنا کند.

نسخۀ pdf و یا epub این کتاب را می توانید در اینجا مطالعه و یا دانلود کنید.

عبدالبهاء و تولد انسان – دکتر نادر سعیدی (نسخۀ epub مخصوص اَندروید)

عبدالبهاء و تولد انسان – دکتر نادر سعیدی (نسخۀ epub مخصوص اَپل)

عبدالبهاء و تولد انسان – دکتر نادر سعیدی (pdf)

فیلم «سفر پرفروغ»